دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
از علایق دل ز آب و گل نمی آید برونپای سرو از گل ز بار دل نمی آید برون
آبروی دیده ها باشد ز اشک آتشینکاسه دریوزه می گردد نگین دان بی نگین
در جبین تاک، نور باده بی غش ببیندر ته بال سمند شعله آتش ببین
خط مشکین را به گرد خال آن مهوش ببینجنگ موران بر سر آن دانه دلکش ببین
ز شعر خویش نتوان فیض شعر دیگران بردنتمتع بیش از فرزند مردم می توان بردن
ز شرم افزون توان گل از عذار دلستان چیدنخوشا باغی که گل از باغبانش میتوان چیدن
ازان خرسند گردیدم ز دیدن ها به نادیدنکه دیدن های رسمی نیست جز تکلیف وا دیدن
ز اهل عقل همواری به مجنونان فزون تر کنبه ترخانان درگاه الهی با ادب سر کن
جوانی برد با خود آنچه می آمد به کار از منخس و خاری به جا مانده است از چندین بهار از من
نباشد در مقام دلبری نازک نهال منز تمکین ذوق گل چیدن ندارد خردسال من
ندارد حاجت تکرار گفتار تمام منکه پیش از گوش در دل نقش می بندد کلام من
به پرگار از توکل شد چنان برگ و نوای منکه از خود آب چون دندان برآرد آسیای من
تا سر خود به گریبان نتوانی بردنگوی توفیق ز میدان نتوانی بردن
می گشاید ز خموشان دل بی کینه منلب خاموش بود صیقل آیینه من
اگر عزیز توان شد به آبروی کساننماز نیز قبول است با وضوی کسان
توان به خامشی از عمر کام دل بردندراز می شود این رشته از گره خوردن
به طوق غبغب سیمین او نظر واکنهلال ماه در آغوش را تماشا کن
عرق به چهره اش از تاب می نشسته ببینبه روی آینه عقد گهر گسسته ببین
از توست آنچه می دهی آن را به دیگراناز دیگری است هر چه گره می زنی بر آن
ز احسان بنای دولت خود باثبات کندست گشاده را سپر حادثات کن
ای غنچه لب رعایت اهل نیاز کنگر دل نمی دهی به سخن، گوش باز کن
عیش جهان در آن لب خندان نظاره کندر چشم مور ملک سلیمان نظاره کن
پهلو تهی ز ناوک آن دلربا مکندر استخوان مضایقه با این هما مکن
بر جام باده چشم ندارد حباب منحسن برشته است شراب و کباب من