دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
در سوختن زیاده شود آب و تاب مندر آتش است عالم آب (از) کباب من
متراش خط ز چهره خود پر عتاب منبر روی خویش تیغ مکش آفتاب من!
آشفته می شود ز نصیحت دماغ مندست حمایت است نفس بر چراغ من
در لعل یار خنده دندان نما ببیندر روز اگر ستاره ندیدی بیا ببین
عتاب گلرخان در پرده دارد لطف پنهانیکه گلها میتوان چید از بهار غنچه پیشانی
زبان در کام کش تا خامشان را همزبان بینیبپوشان چشم تا پوشیده رویان را عیان بینی
کند گل جمع خود را چون تو در گلزار میآییخیابان میکشد قد چون تو در رفتار میآیی
سوز داغ دلم ای لاله تو نشناخته ایورقی چند به بازیچه سیه ساخته ای
بوی گل غنچه شود چون تو به گلزار آییرنگ یوسف شکند چون تو به بازار آیی
جام جم مهر خموشی است اگر بیناییلوح محفوظ بود حیرت اگر دانایی
عرق فشان رخ خود از شراب ساخته ایستاره روی کش آفتاب ساخته ای
کیم، به وادی فقر و سلوک نزدیکیچو تیغ کرده قناعت به آب باریکی
عبیر فتنه به زلف سیاهت ارزانی!گل شکست به طرف کلاهت ارزانی!
مخالفت نبود در جهان تنهاییمن و ملازمت آستان تنهایی
در ماه روزه سیر مه ما نکرده ایچشم گرسنه مست تماشا نکرده ای
ای خط سبز کز لب جانان دمیده ایبر آب زندگی خط باطل کشیده ای
هر لحظه خرابم کند آن چشم به رنگیبا فتنه شهری چند کند خانه تنگی؟
با خود پرداز از منزل طرازیکه خودسازی به است از خانه سازی
گر می نمی ستانی ای زاهد ریاییبستان ز چشم ساقی پیمانه خدایی
در حریمی که لب خود به شکرخنده گشاییاز لب بام کنند اهل هوس بوسه ربایی
در بسته حجاب بود گرچه گلشنشتکلیف بوسه است دهن غنچه کردنش
بر گردن است خون دو صد کشته چون منشخون خوردن است بوسه گرفتن ز گردنش
ماهی که عرض می دهد از فلس، مال خویشمحضر کند درست به خون حلال خویش
از کرم آن کس که شهرت است مرادشکاسه دریوزه است دست گشادش