دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
چون آتش است رغبت بی منتهای حرصکز سوختن زیاده شود اشتهای حرص
با قد خم گشته روگردان مشو از راه حقبر در دیگر مزن این حلقه جز درگاه حق
بی فسادی نیست گر رو در صلاح آرند خلقبهر خواب روز، شب را زنده می دارند خلق
مرو از راه به احسان خسیسانه خلقکه گلوگیرتر از دام بود دانه خلق
نیست از گرد مذلت متواضع را باکهیچ کس پشت کمان را نرسانده است به خاک
برات رزق ترا از زراعت ایزد پاکبه خط سبز نوشته است بر صحیفه خاک
می کند عیب نمایان را هنرپرور کمالتنگ چشمی می شود در دانه گوهر کمال
روزگاری شد دل افسرده دارم در بغلجای دل چون لاله خون مرده دارم در بغل
هر که را از سایلان ناشاد می سازد بخیلدر حقیقت بنده ای آزاد می سازد بخیل
هر که از لاغری انگشت نما شد چو هلالچون مه بدر رسد زود به معراج کمال
تن گران و جان نزار و دل کباب است از طعامغفلت از خواب است و خواب از آب و آب است از طعام
لازم یکدیگر افتاده است ناکامی و کامبیشتر از فصل ها در فصل گل باشد زکام
حرص کرد از دعوی فقر و فنا شرمنده امبخیه از دندان سگ دارد لباس ژنده ام
می چکد چون شمع آتش از زبان خامه اممی کشد بر سیخ مرغ نامه بر را نامه ام
اشک خونین بس که زد جوش از دل دیوانهامچون نگین هموار شد با فرش، سقف خانهام
ناز آن لبها ز خط از قدردانی می کشماز سیاهی ناز آب زندگانی می کشم
گرچه در راه سخن کرده است از سر پا قلمسرنیارد کرد از خجلت همان بالا قلم
از خموشی ما ز دست هرزه نالان رسته ایمما در منزل به روی خود ز بیرون بسته ایم
ما به رنجش اکتفا از تندخویان کرده ایمما به پشت کار صلح از زشت رویان کرده ایم
غم به آه از سینه افگار برمی آوریمما به نیش عقرب از دل خار برمی آوریم
چند دل ز اندیشه بیش و کم روزی خوریم؟دیگران روزی خورند و ما غم روزی خوریم
بر زمین خط از خیال سرو قدی می کشیماول مشق جنون ماست، مدی می کشیم
کجا شور قیامت تلخ سازد خواب شیرینم؟که پای سیل میآید به سنگ از خواب سنگینم
ما نه امروز ز گلگشت چمن سیر شدیمغنچه بودیم درین باغ که دلگیر شدیم