دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
چنان که جمله عبادات از وضوست تماموجود آدم خاکی به آبروست تمام
نجست ناوک آهی درست از شستمبه غبغب هدفی آشنا نشد دستم
مرا که هست میسر سبو به دوش کشمچرا کباده خمیازه تا به گوش کشم؟
به دست چون شکن زلف او شمار کنممگر ز عقده دل سبحه اختیار کنم
کجاست مشت زری تا چو گل به باد دهیمگهر کجاست که ریزش به ابر یاد دهیم
دل را ز زلف آن بت پرفن گرفته اماین سنگ را ز چنگ فلاخن گرفته ام
از بس که بی گمان به در دل رسیده امباور نمی کنم که به منزل رسیده ام
جان دگر ز بوسه دلدار یافتمعمر دوباره از دو لب یار یافتم
از جلوه ات ز هوش من زار می رومچندان که می روی تو من از کار می روم
ما در جهان قرار اقامت نداده ایمچون سرو سالهاست به یک پا ستاده ایم
ز اهل کرم به هند کسی را ندیده ایماز طوطیان کریم کریمی شنیده ایم!
پیوسته ما ز فکر دو عالم مشوشیمما از دو خانه همچو کمان در کشاکشیم
ما آبروی فقر به گوهر نمی دهیمسد رمق به ملک سکندر نمی دهیم
طرفی ز نهال قد آن شوخ نبستمدر سایه نخلی که نشاندم ننشستم
از دل نبرد زنگ الم باد بهارمچون گرد یتیمی است زمین گیر غبارم
ما از لب خامش ز سخن داد گرفتیمبا شیشه سربسته پریزاد گرفتیم
ما همچو شرر تلخی غربت نکشیدیمدر نقطه آغاز به انجام رسیدیم
یک دم که به کف باده گلرنگ نداریمبر چهره چو مینای تهی، رنگ نداریم
ز تن عضوی بود دلهای خودکامکه رنگ برگ دارد میوه خام
روی خوبت زنگ خودبینی زدود از گلرخانکار صیقل کرد این آیینه با آهندلان
حلقه هر در مشو با قامت همچون کمانتا نگردی تیرباران ملامت را نشان
نوشها درج است در نیش عتابآلودگانپشه دارد حق بیداری به خوابآلودگان
عیب دنیا را نمیبینند کوتهدیدگانگرچه بیپرده است در چشم نظر پوشیدگان
دل چو روشن گشت در غمخانه دنیا ممانخرمن خود را چو کردی پاک در صحرا ممان