دفتر شعر
۵۱۸ شعر در این دفتر
شد چو سوزن خشک، خار از قرب گلپیراهنانرنج باریک آورد آمیزش سیمینتنان
کار صوفی چیست، خاطر را مصفا ساختناز قبول نقشها آیینه را پرداختن
هست با قد دو تا برگ اقامت ساختنزیر دیوار شکسته رخت خواب انداختن
می کند آتش زبان دفع گزند خویشتنمصرع برجسته خود باشد سپند خویشتن
تا کی از عمامه خواهی کوس دانایی زدن؟بر سر بازار شهرت طبل رسوایی زدن
با دل پر خون برون زان زلف شبگون آمدنهست با دست تهی از هند بیرون آمدن
روی از عالم بگردان، روی در دیوار کنوضع ناهموار عالم را به خود هموار کن
شانه در خط معنبر ای صنم داخل مکندر خط استاد، بی موجب قلم داخل مکن
در تلاش آفرین افکار خود رنگین مکنگوش خود را کاسه دریوزه تحسین مکن
فارغ است از دیو مردم خاطر آزاد مننیست از جوش پری ره در خیال آباد من
در جوهر نهفته من سرسری مبینآیینه ام، به جامه خاکستری مبین
به هیچ جا نرسد زهد خشک صومعه دارانکه پای آبله دارست دست سبحه شماران
چون برآید دل ز قید زلف عنبرفام او؟دانه می گردد گره در حلقه های دام او
هر چه بخشد عالم ناساز می گیرد ز توغیر عبرت هر چه گیری باز می گیرد ز تو
گر شود گویا به ذکر حق لب خندان تومصحف ناطق شود سی پاره دندان تو
بس که سرزد شکوه رزق از لب گویای توشد دل گندم دو نیم از بدگمانی های تو
قامت او چون شود در بوستان همدوش سروحلقه ها از طوق قمری می کشد در گوش سرو
زینهار از درد و داغ عشق روگردان مشوبر چراغان تجلی آستین افشان مشو
پریزادی است دست آموز زلف مشکبار اوکه یک دم بر زمین ننشیند از دوش و کنار او
یکی صد شد ز خط کیفیت چشم خراب تومگر خط می کند بیهوشدارو در شراب تو؟
کجا سرپنجه خورشید گیرد جای دست تو؟به غیر از بهله دستی نیست بر بالای دست تو
شکر را نی به ناخن می کند دشنام تلخ توبه شور حشر چشمک می زند بادام تلخ تو
سرونازی که منم محو رخ انور اوهاله مه شود آغوش ز سیمین بر او
می چکد بوسه ز لعل لب میخواره تومی زند خون هوس جوش ز نظاره تو