سایر اشعار
زنگاه چشم مستت گله بی حساب دارم
...
چه مژده بود که باد سحرگهی آوردهوای شور و طرب بر دلم رهی آورد
پی تیر نگاهی چند گیرم دامنت زخمیکه آفتهاست در تأخیر و جان بر مرگ مستعجل
ریزند خون من آخر خوبان به عربدهجوئینی نیست جای شکایت کاین است رسم نکوئی
مزن تیر بر سینه ام ناتوانیکه دارم ولی ناتوان از جدائی
ای زلف ز بسکه خود پریشانیآشفتگی دلم نمیدانی
آنقدر مهلتم از هجرده ایجان که بدلنقشی از صورت زیبای تو تصویر کنم