دفتر شعر
۸۷ شعر در این دفتر
هر زمانم که رسد جان به لب از تنگی دلچون کنم باد دهانت همه از یاد رود
خراب بادهام وز چشم ساقی چشم آن دارمکه از دوری سبکروحم به یک رطل گران دارد
بیا ساقی ای محرم راز منحریف کهن عهد دمساز من
ساقی بیار باده که شد مام روزگارآبستنی به سلطنت آل آبدار
ز خیرات حسان آمد یقینمکه در روی زمین قحط الرجال است
گفتم آید چو شوم پیر دل از زلف تو بازسر پیرانۀ من بین و تمنای دراز
مشکل به تو افتاده مرا و نتوان گفتمشکل به تو افتاده مرا مشکلم این است
گر نیست مه رخت ز چه رو از شکنج زلفهر شامگه بشکل دگر سر برآورد
زآه من دل آن سنگدل به تنگ آمددلا بنال که این تیر هم به سنگ آمد
بس که از آه سحر مشعله روشن کردمدزد شب را سوی دل راه معین کردم
طاقتم نیست دلا بار غم هجران راهمره قافله کن روز وداعش جان را
کافر عشقم و سودای بتانم دین استزاهد از حق مگذر دینی اگر هست این است
آمد آهسته شب به بستر مندلبری کافت دل و دین است
اگرم ز بی نیازی همه خوار و زار داردچه غم آنگل دورو را که چو من هزار دارد
کشتیم زار و نکردی نگه از ناز به رویمحسن عهد تو همین بود دریغا چه بگویم
نه تیر رفته بسوی کمان فراز آیدنه روزگار جوانی که رفت باز آید
دلم چگونه نپیچَد به خُود ، چُو مار امشب،فتاده در کف اغیار زلف یار امشب
دلبرا الفت رندان کهن کار تو نیستصحبت مجلس اغیار سزاوار تو نیست
پاس خوددار که تو مست و حریف عیار استدزد جهدش همه آشفتگی بازار است
هرزه گردی نه سزای چو تو شیرین پسر استکار رندان دگر و شیوۀ خوبان دگر است
دل چو بر عهد تو ای خسرو خوبان ستمرشتۀ الفت شیرین دهنان بگسستم
بسکه در صورت زیبای تو حیران بودمغافل از شیوۀ بدعهدی خوبان بودم
همه شب چشم من و صبح گریبان تو بودطرفه شوری به سرم از لب خندان تو بود
چه خطا شد ز من ایخسرو فرخ زادمکه سرم دادی و کردی ز عتاب آزادم