دفتر شعر
۸۷ شعر در این دفتر
منم امروز که در صنعت عشق استادمآه جانکاه مرا تیشه و من فرهادم
ساقیا ساغرِ دوشینه نَبُرد از هوشمباده پیش آر که مخمور در شراب دوشم
دفتر دانش ما اشگروان پاک بشستخیز تا از خط جانانه سودای طلبیم
ز هجر از پیش یار افغان نمیکردم چه میکردمغم دل شکوه با جانان نمیکردم چه میکردم
هوای زلف تو تا جا گرفته در دل منبجز خیال پریشان نبوده حاصل من
در حلقۀ گیسوی تو هر حلقه اسیریوز نرگس خمار تو هر گوشه خرابی
در ره بادیه کردیم سراغی تو بسیواقف از کعبۀ کوی تو ندیدیم کسی
ای سرمهسای چشم بتان خاک راه توصد حلقه دل به حلقهٔ زلف سیاه تو
آنقدر مهلتم از هجرده ایجان که بدلنقشی از صورت زیبای تو تصویر کنم
ای زلف ز بسکه خود پریشانیآشفتگی دلم نمیدانی
زنگاه چشم مستت گله بی حساب دارم...
مزن تیر بر سینه ام ناتوانیکه دارم ولی ناتوان از جدائی
ریزند خون من آخر خوبان به عربدهجوئینی نیست جای شکایت کاین است رسم نکوئی
پی تیر نگاهی چند گیرم دامنت زخمیکه آفتهاست در تأخیر و جان بر مرگ مستعجل
چه مژده بود که باد سحرگهی آوردهوای شور و طرب بر دلم رهی آورد