دفتر شعر
۸۷ شعر در این دفتر
تا سر زلف تو در دست نسیم سحر استراز سربستۀ ما در همه عالم سمر است
دل که آزاد ز زنجیر بلا و محن استتار زلف تو و را رشتۀ جانست و تن است
تعلیم او نکرد معلم حدیث عشقایکاشکی که من شدمی ترجمان دوست
همقطاران رفت ما ماندیم خاک کوی دوستدیگران را کعبه مقصد بود ما را روی دوست
دلم از یاد هجر دوست خون استندانم حال مهجوران که چون است
مرا تنگست در دل منزل دوستهمی ترسم بتنگ آید دل دوست
گرچه در پای فکندی چو سرموی مرابدو عالم نفروشم سر موئی ز سرت
نقش وصل توام از ششدرغم ره نگشودچکنم کار من دلشده وارون افتاد
روی بنما و به پای تو فشانم جان رازلف بگشا که نهم بر سر کفر ایمان را
ز پریشانی ما کی شود آگاه کسیکه گرفتار بدان زلف پریشان نشود
عکس تو تا بر آینۀ ساغر اوفتادعشاق را هوای می اندر سر اوفتاد
گر مرا راه گدائی بسر کوی تو بودتا ابد دست من و حلقۀ گیسوی تو بود
گر مرا در سر سودای تو شد جان سهل استسر زلف تو ز آفات سلامت باشد
شبهای وصل روز فراق آیدم بخوابچو غرقۀ که رخت سوی ساحل آورد
به سر زلف تو کز زلف تو سر مینکشمچه کنم نیست جز اینم سر سودای دگر
رهم نمیدهد اغیار بر سر کویشکه کام دل بنگاهی ستانم از رویش
جز دو ابروی کج یار بروی چونگارمی ندیده است کسی در سر یکمه دو هلال
گر بدل از صحبتم داری ملالبکشم ایزیبا پسر خونم حلال
هزار شانه به زلف نگار خویش کشیدمز ازدحام دل خویش در میانه ندیدم
دم شاهی زنم از بندگی حضرت توحلقهای گر ز سر زفت تو در گوش کنم
گفتم هوای زلف تو از سر بدر کنمترسم کم عمر در سر اینکار سر کنم
تا پی عربده مژگان تو پیوست به همشست زنجیری زلف تو ز جان دست به هم
با سینه غمت را سروکار بست و گرنهصد بار ز آه سحرش سوخته بودم
با همه شعلۀ آهی که شب از سینه بر آرمراست بر طرۀ شبرنگ تو ماند شب تارم