دفتر شعر
۸۷ شعر در این دفتر
گفتمت چونتو من دلشده را یار شویمرهم سینه و آرام دل زار شوی
با تو آمیزش غیر الفت قند و مگس استخودفروشی مکن ایشوخ بس است ارهوس است
دانم بمقصد چیستی ای آهوی ختااز شیوۀ رمیدن و باز آرمیدنت
با همه سستی که در معاهده داریعهد جفا بر خلاف قاعده داری
در حیرتم از شوخی آنچشم سیه مستصد تیر بهم دوزد و گوید که خطا رفت
جدا ز گوشۀ چشم تو گوشۀ نگزیدمکه با خیال تو هر ساعتش بخون نکشیدم
المنه الله که می وصل بجام استکار من و ساقی همه بر وفق مرام است
ای برازنده به بالای تو تشریف خدائیبه چه نامیت بخوانم نه خدائی نه جدائی
دارم اندر تن دل ویرانهایواندران دل سینه سوز افسانهای
نی به دل تاب نهفتن دارمشنی به پیش غیر گفتن یارمش
گر بپوشم سینه در تنگ آیدمشیشۀ اشکیب بر سنگ آیدم
ور بگویم قصه عامی فهم نیسترمز فهمی در خور هر وهم نیست
هان ای معلم تا کی باکراهمحبوس تا شام در مکتب آن ماه
شمیم نافه میدهد نسیم جویبارهاگذشته آهوی ختن مگر ز کوهسارها
گفتم رقم کنم بتو حال دل خرابترسم روم بخاک بدل حسرت جواب
چشمت چو تیر غمزه گشاد از کمان دهداز زنده جان ستاند و بر مرده جان دهد
ندیدم در وطن روی نشاط آخر سفر کردمبحمدالله دری جُستم چو خود را دربهدر کردم
هر شب از یاد خطت از جگر سوختگاندود آه است که بر دور قمر میگذرد
زیبانگار من دل ما را که بردهایدست کدام ترک ستمگر سپردهای
بیدلان جمله پشیمان که چرا داد دل از کفمن دلداده پشیمان که چرا دیر ببردی
ایصبا نکهت آنزلف پریشان بمن آرببر از مجمع عشاق پریشانی را
آن تار زلف بر دل و آنشانه کردنتترسم که خون خلق بریزد بگردنت
حالی نداد روی ز درس ادب مرابر جرعه ریز ساقی آب طرب مرا
در خواب به کف داشتم این طرهٔ پرتابای کاش که بیدار نمیگشتم از این خواب