دیوان اشعار، مفردات
باشد ز هزار لطف خوشتر
خشمی که ز روی ناز باشد
ناصح این روی ببین منع من از یار مکنور دل از کف ندهی عیب خود اظهار مکن
میروم تا چه کند مکرمت باده فروشنقد جانی به کف و حسرت جامی دارم
بدام اندیشه از گلشن بگلشن بیم از داممنه در گلشن قرارم بود و نه در دام آرامم
او ز وصل شمع سوزد من ز هجر روی یارباشد اندر سوختن فرقی که با پروانهام
ز بهر کشتن من گر بهانه میجوییهمین که نیست گناهی مرا گناهم بس
شادمان غیر به الطاف تو، من شادم ازینکه یقینت به وفاداری او نیست هنوز