دفتر شعر
۲۹ شعر در این دفتر
با هزار امید درد دل چو گفتم با طبیبگفت جز مردن نباشد چاره ی بیمار ما
ز دردش مُردم و آگه نشد، خوش وقت بیماریکه بیند وقت مردن بر سر بالین طبیبش را
بینم ز قفس جانب گلزار چو مرغیکز ساحت گلشن نگرد کنج قفس را
باز خون دلم از چشم روانست برویتا بروی تو دگر چشم که باز است امشب
ز خود رازی که پنهان داشتم عمری چه دانستمکه در بزم از نگاهی ناگهان گردد عیان امشب
بگریه گفتمش این عهد را وفایی هستبخنده دست ز دستم کشید و هیچ نگفت
وقتی گذر فکند بمن کاروان عشقاین آتشم بسینه از آن کاروان بجاست
فکر شیرین همه آزار دل خسرو بودورنه هرگز سر پرسیدن فرهاد نداشت
شبست و دیده ی گردون بخواب و در بر یاریک امشب از توام ای بخت چشم بیداریست
سحر را در بر اعجاز کجا پای درنگ استعاقلان را بر عشاق بسی پای بسنگ است
حسرت کشتن من در دل او مردم و ماندشرم ای هجر نکردی تو چرا از دل دوست
باشد ز هزار لطف خوشترخشمی که ز روی ناز باشد
نه غارت خزان و نه غوغای زاغ دیدآسوده بلبلی که گرفتار دام بود
از آتش دل و سیلاب دیده پیدا بودکه عشق خاک من آخر به باد خواهد آمد
خود را مگر باو بفروشم و گرنه منآن نیستم که خواجه خریدار من شود
گفتم که کاش غیر ترا همنشین نبودگفتا که غیر نیز مرادش جز این نبود
گفتم خلاف وعده مکن ترک وعده گفتگفتم که باش یار یکی یار غیر شد
صد نکته جز آزردن ما داشت زلطفشبا غیر بگویید کزو شاد نگردد
گفتمش دل ز غم عشق تو خون خواهد شدزیر لب خندهزنان گفت که چون خواهد شد
گیرم که مرا غیر بکویت ندهد جاباشد دل من جای تو با این چه توان کرد
دیدن نگذارند بر وی گل و باشدروزی که خزان آید و بر خاک فشاند
بنمود روی خویش چو چشمم پر آب دیدنتوان بجز در آب بلی آفتاب دید
خواست ناصح تا دهد تسکین من از اضطرابنام او برد و بسی بر اضطراب من فزود
شادمان غیر به الطاف تو، من شادم ازینکه یقینت به وفاداری او نیست هنوز