حکایت مردی که گشایش میخواست و جواب رابعه به او
اندازهٔ متن
بیخودی میگفت در پیش خدای
کای خدا آخر دری بر من گشای
رابعه آنجا مگر بنشسته بود
گفت ای غافل کی این در بسته بود
۲ بیت
بیخودی میگفت در پیش خدای
کای خدا آخر دری بر من گشای
رابعه آنجا مگر بنشسته بود
گفت ای غافل کی این در بسته بود
دید مجنون را عزیزی دردناککو میان ره گذر میبیخت خاک