دفتر شعر
۸ شعر در این دفتر
چون فرو آیی به وادی طلبپیشت آید هر زمانی صدتعب
گفت چون حق میدمید این جان پاکدر تن آدم که آبی بود و خاک
وقت مردن بود شبلی بیقرارچشم پوشیده دلی پرانتظار
دید مجنون را عزیزی دردناککو میان ره گذر میبیخت خاک
یوسف همدان، امام روزگارصاحب اسرار جهان، بینای کار
شیخ مهنه بود در قبضی عظیمشد به صحرا دیده پر خون، دل دو نیم
یک شبی محمود میشد بیسپاهخاک بیزی دید سر بر خاک راه
بیخودی میگفت در پیش خدایکای خدا آخر دری بر من گشای