دیوان اشعار، معمیات
منفعل نرگس از نگاهت شد
گل خجل پیش روی ماهت شد
شد وقت کوچ کوچ، بنال ای دل حزینشد عمر پوچ، پوچ بکش آه بعد از این
بَرو کمان ما را هر دیده نیست قابلابروی یار را من، دیده به دیدهٔ دل
جان سوخت، چو آمد سخن لعل تو بر لبدل رفت، چو دیدیم رخ ماه تو در شب
آید به سخن چو یار در محفل ماروی سخنش نیست نگر با دل ما