شمارهٔ ۸
اندازهٔ متن
جانا دل مسکین من این کی پنداشت
کز وصل توام امید بر باید داشت
آسوده بدم با تو فلک نپسندید
خوش بود مرا با تو زمانه نگذاشت
۲ بیت
جانا دل مسکین من این کی پنداشت
کز وصل توام امید بر باید داشت
آسوده بدم با تو فلک نپسندید
خوش بود مرا با تو زمانه نگذاشت
افتاد مرا با بت خود گفتاریگفتم که ز من سیر شدی؟ گفت آری