دفتر شعر
۱۶۹ شعر در این دفتر
قصاب چنانکه عادت اوست مرابفکند و بکشت و گفت کاین خوست مرا
دی گفتمش آن خوش پسر درزی راکز بهر خدا خوش ببُرا، درزی را
ای ترک پسر به حرمتت ننگریاما را به کنار خویش در ننگریا
حمامی را بگو گرت هست صوابامشب تو بخسب و تون گرمابه متاب
با خلق به داوری بود قاضی چرخوز علم و عمل بری بود قاضی چرخ
گفتی که مرا بیتو بسی غمخواره استبی رشوت و پاره از توأم صد چاره است
چون نیست ز هرچه هست جز باد به دستچون هست ز هرچه نیست نقصان و شکست
جانا دل مسکین من این کی پنداشتکز وصل توام امید بر باید داشت
خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشتبر گل رقمی بنفشه بیگاه نبشت
در طاس فلک نقش قضا و قدر استمشکل گرهیست، خلق ازین بیخبر است
در طاس فلک جرعه شادی و غم استگه محنت و دولتست و گه بیش و کم است
در دایرهای که آمد و رفتن ماستآنرا نه بدایت نه نهایت پیداست
در عالم عشق تا دلم سلطان گشتآزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت
دریای سرشک دیده پر نم ماستو آن بار که کوه بر نتابد غم ماست
چون ابر به نوروز رخ سبزه بشستبا باده لعل کن سر عهد درست
هنگام صبوح، گر بت حور سرشتپر می قدحی به من دهد بر لب کشت
چون با دل تو نیست وفا در یک پوستدر چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست
در عالم جان خطبه به نام خط اوستصبح دل عشاق ز شام خط اوست
تا شاه رخت ملک بهاری بگرفتهر یک ز میانه پیشکاری بگرفت
این خوش پسران که اصلشان از چکل استسبحان الله سرشتشان از چه گل است
ما را به دم پیر نگه نتوان داشتدر حجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت
شبها که به ناز با تو خفتم همه رفتدُرها که به نوک مژه سفتم همه رفت
قصاب یکی دنبه برآورد ز پوستدر دست گرفت و گفت وه وه چه نکوست
آوازه گل در انجمن چیزی ماستطفل است و دریده پیرهن چیزی ماست