دفتر شعر
۱۶۹ شعر در این دفتر
افسوس که اطراف گلت خار گرفتزاغ آمد و لاله را به منقار گرفت
کار از لب خشک و دیده تر بگذشتتیر ستمت ز جان و دل بربگذشت
در بتکده پیش بت تحیات خوش استبا ساغر یکمنی مناجات خوش است
پیش در آن کودک قصاب گویستهر لحظه به تازگی در او خون نویست
چون دلبر من بنزد فصّاد نشستفصّاد سبک بجست و دستش دربست
آتش بوزید و جامه شوم بسوختوز جامه شوم نیمه روم بسوخت
آن بت که رخش رشک گل یاسمن استوز غمزه شوخ فتنه مرد و زن است
در مرو پریر لاله آتش انگیختدی نیلوفر، به بلخ در آب گریخت
در آتش دل پریر بودم به نهفتدی باد صبا خوش سخنی با من گفت
لاله چو پریر آتش شور انگیختدی نرگس، آب شرم از دیده بریخت
آتش چو زدی پریر، در ما پیوستدی آب رخم ببرد و عهدم بشکست
آن کودک قصاب دکان می آراستاستاده بدند مردمان از چپ و راست
آن کودک نعلبند و داس اندر دستچون نعل بر اسب بست از پای نشست
جوله پسری که جان و دل خسته اوستاز تار دو زلفش تن من بسته اوست
نوشین لب او دوش به لالا میگفتصد نکته به از لؤلؤ لا لا میگفت
ایام چو آتشکده در سینه ماستعالم همه در فسانه از کینه ماست
ای چرخ و فلک خرابی از کینه تستبیدادگری عادت دیرینه تست
بر عارض یار من سپهر از انگَشتمنشور زوال حسن او خواست نوشت
تا بر زنخ تو آشنا شد ریشتبر روی تو انگشت نما شد ریشت
قاضی چو زنش حامله شد زار گریستگفتا ز سر قهر که این واقعه چیست
. . . چاه عقیقیست پناهی دهدترز بالش نقره تکیه گاهی دهدت
چشمم چو به چشم خویش چشم تو بدیدنی چشم تو خواب چشم از چشم رمید
چون باد که هر زمان ز سوئی بجهدهر دم ز تو بیدلی ز کوئی بجهد
در غربت اگرچه بخت همره نبودباری، دشمن ز حالم آگه نبود