دفتر شعر
۱۶۹ شعر در این دفتر
گفتم می خوشگوار پیش آور زودگفتا شب آدینه نخواهی آسود
جان کو به تن آباد بود هیچ بوَددل گر به جهان شاد بود هیچ بود
چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاددل نیز ز راه دیده بیرون افتاد
جانا نه هر آنکس که دلی خوش داردحال دل بیدلان مشوش دارد
جانا غم دل ز بینوائی خیزدوین دود ز آتش جدائی خیزد
در راه خدا صبور میباید بودوز غیر خدا به دور میباید بود
آنروز که توسن فلک زین کردندآرایش مشتری و پروین کردند
شاهان چو به روزِ بزم ساغر گیرندبر ساز و نوای چنگ چاکر گیرند
از دیده من چو اشگ گلگون بچکدهر لحظه هزار قطره افزون بچکد
زلف تو چو آه من درازی داردخلق خوش تو بنده نوازی دارد
شاها فلکت اسب سعادت زین کردوز جملهٔ خسروان تو را تحسین کرد
هر کارد که از کشته خود برگیردوَاندر لب و دندان چو شکر گیرد
تا سنبل تو غالیه سائی نکندباد سحری نافه گشائی نکند
قصه چه کنم که اشتیاق تو چه کردبا من دل پر زرق و نفاق تو چه کرد
ای باد که جان فدای پیغام تو بادگر برگذری به کوی آن حور نژاد
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سودزهری که به جان رسید تریاک چه سود
پیوسته خرابات ز رندان خَوش باددر دامن زهدِ زاهدان آتش باد
سرمایه روزگارم از دست بشدیعنی سر زلف یارم از دست بشد
هر گه که دلم فرصت آن دم جویدکز صد غم دل با تو یکی برگوید
شاها ز منت مدح و ثنا بس باشدزین عورت بیچاره دعا بس باشد
گل ساخت ز شکل غنچه پیکانی چندتا حمله برد به حسن، بر تو دلبند
ایام بر آنست که تا بتواندیک روز مرا به کام دل ننشاند
بگذشت پریر باد بر لاله و وَرددی خاک چمن سنبل تر بار آورد
اشکم ز دو دیده متصل میآیداز بهر تو ای مهر گسل میآید