دیوان اشعار، متفرقات
جراحتهای دل هرگه که بینم
نگاهم تا کمر در خون نشیند
دشمنم کشت به فرمودهٔ تودیگر ای دوست چه میفرمایی؟
مرا به نیم نگه میتوان تسلّی کردهزار حیف که این شیوه را نمیدانی
ز اضطراب دلم رشک میشود ظاهرچو پیش غیر، مرا در خیال میگذری
به نهان چنان نمایی همه را ز لطف روییکه گمان برند هر یک، که تو خاص ازان اویی
فریاد ازین غصّه که درد دل ما راهرچند شنیدی، همه افسانه گرفتی
میل داری که بمیرند جهانی به هوسغرضی هست که بر تربت ما میگذری