دفتر شعر
۵۵ شعر در این دفتر
شادم ازین که دل ز وفای تو برگرفتهر کس که دید رسم جفا کاری ترا
تو بدگمان و مرا با تو نیست راه سخنچرا رقیب نسازد سخن میانهٔ ما
میلی ار وارستهای، هرگه دچارت میشودزیر لب، گرد سرش صد بار گردیدن چرا؟
(گذارد لب چو بر جام می ناب)نماید همچو عکس غنچه در آب
در فراقت زان نمیمیرم که ناید در دلتکاین ستم نادیده، روزی چند با هجرم نساخت
آثار جنون، عقل ز تاثیر تو داردجان، تار رضا در کف تدبیر تو دارد
عاشق به راه شوق ز کشتن حذر نکردننهاد پا به کوی تو تا ترک سر نکرد
به مجلس تا نگردد شرمسار از عهد خود با منز بیرون بازگردم چون بد من در میان باشد
هرگه آیم سوی تو، تا سوز دل تسکین دهمبینمت با غیر و صد سوزم به دل افزون شود
ز خلف وعده نهای منفعل، چو میدانیکسی ز وعده خلافی در انتظار نبود
کردم به دیگری پی رفع گمان غیراظهار عشق و یار به من بدگمان بماند
اگرچه غیر به بزم تو سرفراز بودبدین خوشم که وصال آرزوگداز بود
بیقرار است دل اندر بدن کشته عشقدیگر از یار ندانم چه تمنا دارد
بخت اگر در خواب یک دم همدم یارم کنددل تپد از شوق چندانی که بیدارم کند
مشکل غم و دردیست که درد و غم ما رابیغم نکند باور و بیدرد نداند
چو یافتی که برآنم که درد دل به تو گویمرقیب را طلبیدی که آن نهفته بماند
به روی یار نیفتد مرا نظر هرگزکه تازه آرزویی در دلم گذر نکند
یاد تو جان غمزده را شاد میکندهرگز نمیرد آنکه ترا یاد میکند
جراحتهای دل هرگه که بینمنگاهم تا کمر در خون نشیند
بسی خشنود میآید به سویم قاصدش، گویاکه غیر از نامه، حرفی از زبان یار هم دارد
دلم چگونه تسلّی شود به آمدنیکه با خود از پی رفتن، بهانهها دارد
چون بینمت به غیر، مسوز از تغافلماین حسرتم بس است که نظاره میکند
به بالین تو آن عیسی نفس میآید ای میلیکه از شوق قدومش، مرده صدساله برخیزد
غمگینتر ازانم که مرا شاد کند کسبیکستر ازانم که مرا یاد کند کس