دفتر شعر
۵۵ شعر در این دفتر
وه که در کوی تو از بیاعتباریهای خویشآیدم صد خنده بر امیدواریهای خویش
چه احتیاج سوال است خلق عهد تراکه هر گدا شده قارون ز کثرت زر و مال
دوش مستی را همآغوش جنون میساختمبهر خود اسباب رسوایی فزون میساختم
نه صبح وصل در آیینهٔ روی تو حیرانمکه از بیطالعی در انتظار شام هجرانم
حسرت فرو خورم چو به رویش نظر کنمآنگه به گریه افتم و از دل بدر کنم
مردم ز درد، چند ز بهر فریب خویشنام جفا و جور تو مهر و وفا کنم؟
بدبختیام ببین که شود مانع وصالخوابی که در فراق تو هرگز نداشتم
ز تربتی که درو کشتهٔ محبت توستعجب نباشد اگر بوی جان رسد به مشام
چنان گداختم از آتش غمت که اجلمرا نیافت شب هجر، تا ننالیدم
ز هر نوعی که خاطرخواه او بود آنچنان کردمکه تا با خود به رغم دشمنانش مهربان کردم
پیش ازین، گریهام از جور وجفا بود (و) کنونیاد آن جور و جفا میکنم و میگریم
صلح با چشم تو کردم به نگاهی، که دگرنبرم نام دل و دعوی ایمان نکنم
هزاران آه ازان خواری، که چون میراندی از بزممبه امید شفاعت، جانب اغیار میدیدم
از بهر شرمساری من، ترک مست منچیزی طلب کند که نیاید ز دست من
پس از عمری که در بزم وصالش جای خود بینمبه عمدا کس فرستد تا کند آوازم از بیرون
چنان ز هجر تو عمرم به ناخوشی گذردکه دشمنان همه خواهند زندگانی من!
تا نمیمیرم، نمیآید به پرسش ای رفیقاز سر بالین من برخیز و فریادی بکن
محبت ز اضطراب دل، پشیمانی کشید از منگر از من راست پرسی، عشق روز خوش ندید از من
چو گردد بهر قتل من علم تیغ جفای اوتظلّم را بهانه سازم و افتم به پای او
کاشکی افزون شود هر لحظه استغنای اوتا ز سر بیرون کنند اهل هوس سودای او
برخاست یار و طعنهٔ اغیار تازه شدمیلی دگر چه فایده دارد نشست تو؟
همشیره! خرج ماتم بابا از آن توصبر از من و تردّد غوغا از آن تو
شبم را نیست امید سحر در فرقت ماهینسیم آه سردم در غلط میافکند گاهی
زمانی دردلم صد بار میآیی، نمیدانمفریبم میدهی، یا ناز و استغنا نمیدانی