غزلیات
مشاطه خون مکن جگر مشک ناب را
نشتر مزن به شانه رگ آفتاب را
آدمی در عهد پیری بی خرد گردد غنیمی شمارم طفل خود را ریخت تا دندان مرا
گر نباشد گل به فرق ما چو گلبن گو مباشدستهٔ چون گردباد از خار و خس بستیم ما
بس که جانش بر لب از رنج خمار ِ مِی رسیددر گلوی شیشه آب از پنبه می ریزیم ما
به چشم کم مبین در نامهٔ اعمال ما زاهدکه می بارد ازین ابر سیه باران رحمت ها
ما بادهٔ عتاب ز لعل تو می کشیمباشد می دو آتشه آب خمار را
تو نونهالی و ما همچو ریشه ایم تو رابود ترقی حسنت گل تنزل ما