دفتر شعر
۱۲۹ شعر در این دفتر
جنونی کو که از قید خرد بیرون کشم پا راکنم زنجیر پای خویشتن دامان صحرا را
میار ای بخت بهر غرق ما در شور دریا راپر ماهی مگردان بادبان کشتی ما را
تهی کن ایدل از پروردهٔ خود زود پهلو راکه آخر نافه تا کشتن بود همراه آهو را
تواند صورتی دادن شبیه آن پریرو رامصور گر کند از بال عنقا خامهٔ مو را
دمی که یار گذارد قدم بخانهٔ ماسزد که کعبه شود سنگ آستانهٔ ما
ز روی ماه سیاهی به نور ماه نرفتنیامده است به کاری کمال خویش مرا
در معرکه صد زخم رسد گر بتن مازان به که بود داغ سپر بر بدن ما
گفتگو یکرنگ نبود عاقل و هشیار رادر نفس باشد تفاوت خفته و بیدار را
چشم ما روشن شد از خاک در میخانههاریختند از سرمه گویا رنگ این کاشانهها
ما بلبلان بلند نسازیم خانه راخوش کرده ایم خانهٔ یک آشیانه را
نماید حکمتش چون در شفابخشی ید بیضاگذارد پنبه را بر داغ ماهی از کف دریا
شد ختم بر حدیث تو آخر بیان ماباشد نگین نام تو مُهر دهان ما
اگر میدید با هم اتحاد بلبل و گل رامصور میکشید از رنگ گل تصویر بلبل را
به مردم میکند نرگس ز هر جانب اشارتهاکه فصل گل به چشم کم نباید دید گلشن را
بی نشانی دارد آزاد از بلا وارسته رادام باشد نقش پای خویش صید جسته را
چسان کنم دم بسمل بلند افغان راز سرمه کرد سیه تاب تیغ مژگان را
پیش بین بر خصم در تدبیر سبقت میبردخواب تا چشمت نبندد به که بندی خواب را
سفر چگونه کنی از دیار خاطرهاکه دامن تو بگیرد غبار خاطرها
امروز منم شهرهٔ عالم ز نحیفیعمریست که از ضعف فتادم به زبان ها
شب که سازد غم آغوش تو بی تاب مراگر بود فرش ز مخمل نبرد خواب مرا
جانرا بکوی دوست روان میکنیم مایعنی که کار عشق به جان میکنیم ما
یک سحر از درم ای دولت بیدار بیاروزم ای ماه شده بی تو شب تار بیا
ز نقش پای تو گل ها شکفته قالی رانهال ساخته سرو قدت نهالی را
بر زمین پیوسته می بینیم زلف یار راکی رود از سر هوای خاک بیرون مار را