دفتر شعر
۱۲۹ شعر در این دفتر
فتد در خانهٔ زین چون گذار آن لعبت چین راپر پروانه سازد شمع حسنش دامن زین را
می کند روشن خیال مهر رویش سینه راعکس می بخشد جلا چون ماه این آیینه را
اعتمادی نیست بر گردون که در وقت بناریخت معمار قضا رنگ از شفق این خانه را
فروغ شعلهٔ ادراک در پیریست کم پیدابود این معنی پنهان ز شمع صبحدم پیدا
بیوجه مدان جاهلی ما که ز استاداز همت عالی نگرفتیم سبق را
ساقی بجام ریز می پرتگال راماه تمام ساز بیک شب هلال را
تن ساخته پابند درین مرحله جان راساکن کند آمیزش خاک آب روان را
هر که پابند وطن شد میکشد آزارهاپای گل اندر چمن دائم پرست از خارها
در عمر بس بود دم سردی غذای ماسوزد ز نان گرم چو صبح اشتهای ما
بچشمم آب و رنگی نیست خوان پادشاهانراکه دارد کاسهٔ درویش نعمت های الوان را
بریزش زیر بار خود در آور ساده لوحان رابیفشان سیم و زر چندان که بردارند دامان را
حاجت از حد چو رود دست دهد استغناقد خم حلقه چو شد کار ندارد به عصا
گرم رو مانند شمعم بس که در راه فنادور نبود گر بسوزد در کف دستم عصا
رفت مانند شیشهٔ ساعتعمر من در نفس شماریها
تاک شد زنجیر پایم تا کشیدم باده راعاقبت از دست دادم دامن سجاده را
هلال نیست که ناخن زده ست بر دل چرخنوشته مصرع ابروی او به آب طلا
معذورم ار ز خانه نباشد خبر مراآمد چو اشک پیش بطفلی سفر مرا
بتوسن تو رساند فلک شتاب مرانمیرسد به زمین پای چون رکاب مرا
کرد سر با نامهٔ آن ماه قاصد راه رای کبوتر پر مکن از اشک حسرت چاه را
صفای حسن بتان می تراود از دل مابآب آینه گویی سرشته شد گل ما
گل آمیزش منعم مدان جز داغ محرومینسازد آب دریا سبز هرگز خار ماهی را
نجات از قید و محنت نیست ارباب تلون رابلی بیخار هرگز کس نبیند پای گلبن را
اضطرابی طرفه در راه فنا داریم ماچون سپند از شوق آتش زیر پا داریم ما
هشیار درین نشه دمی نیست دل ماگویا که می ولای میست آب و گل ما