دفتر شعر
۱۲۹ شعر در این دفتر
نقصان ما بود گل حسن کمال مااز برگ خود چو شمع بسوزد نهال ما
خبر می آورد گاهی ز کوی دوست مجنون راسگ لیلی از این ره خوشتر از آهوست مجنون را
غیر زلفت که پریشان شده در ماتم مانیست آشفته دلی خاک نشین در غم ما
میکند ویران تمول خانهٔ معمور راانگبین سیلاب باشد خانهٔ زنبور را
کوی جانان که هست جان آنجاکعبه شد سنگ آستان آنجا
جهان تمام مسخر ز جام شد جم رابگیر جام که خواهی گرفت عالم را
نیست حاجت که بگیرند به زر آینه رامی دهد رنگ رخم زر به سپر آیینه را
آزاده ام ز قید زمین چون نهال شمعبردم فرو به آب و گل خویش ریشه را
ز شوخی بس که در پرواز بینم هر نفس گل راچو بلبل میتوان کردن ز گلبن در قفس گل را
فارغ بود از آفت گیتی دل روشناز برق زیانی نرسد خرمن مه را
گر کند تار نفس را رشتهٔ سوزن مسیحکی تواند دوخت زخم سینه چاکان ترا
خوش آن سالک که گیرد پیش راه دلستانی راقلم باشد به جای شمع بزم اهل معانی را
خاک پای همه کس هر که شد از روی نیازمی کند همچو زمین زیر و زبر گردون را
تا تو رفتی کس دگر ننشست در پهلوی مارنگ با این اختلاف آخر پرید از روی ما
ضعف طالع بین که آخر همچو عکس آیینهچهره شد با ما اگر رنگی پرید از روی ما
از ناز چو پوشی رخ آیینه نما راچون قبله نما چشم پزد آیینه ها را
سخن مهر خموشی بر نمی دارد زبانش راکه لب چون غنچه پنهانست از تنگی دهانش را
ندید کس کمر تنگ دلستان تو رامصور از بر خود می کشد میان تو را
خوشم که ضعف چنان کرد روشناس مراکه چشم آینه مژگان کند قیاس مرا
نتوان برد ز دشمن به تواضع جان راقامت خم نرهاند ز اجل پیران را
مشاطه خون مکن جگر مشک ناب رانشتر مزن به شانه رگ آفتاب را
ز درد عشق ضعیف است بس که پیکر ماشود به تیغ گریبان جدا ز تن سرما
تشنهٔ پابوس خود زین بیش مگذار آب راای نهال باغ حسن از خاک بردار آب را
گریهٔ عجز ملایم کند آن سرکش راآب بر خاک زند سرکشی آتش را