دفتر شعر
۱۲۹ شعر در این دفتر
بس که برد از هوش فکر آن رخ نیکو مراهست در پیش نظر آیینه زانو مرا
محنت کجا ز سردیِ دَی می کشیم مااز سنگ شیشه آتش ِ مَی می کشیم ما
بیا بلبل ببین در پرده ی گل آفتابی راچرا از سادگی محبوب خود کردی نقابی را
همچو سوزن دایم از پوشش گریزانیم ماجامه بهر خلق می دوزیم و عریانیم ما
تا بخت واژگون شد معمار خانه ی ماگردید چون کمان کج دیوار خانه ی ما
آتش می تیز سازد شعله ی آواز رابر کدوی باده باید بست تار ساز را
خرق عادت کی به کار آید دل افسرده راگر رود بر آب نتوان معتقد شد مرده را
تا تو رفتی می ندارد کار با مینای مااز کدوی سبز فرقی نیست تا مینای ما
می پرد از اشتیاق ِ سیل ای معمار مابرگ کاهی نه به چشم رخنهٔ دیوار را
بر سر غیرت چو دید آن ابروی خونریز راکرده ماه نو سپر از بیم تیغ تیز را
در دلدار وا کردم رقیبم شد دچار آنجازدم نقبی برون آمد به جای گنج مار آنجا
خمار صاف از درد بهر تو کرد می راآورد شوق لعلت بیرون ز پرده می را
زور می تا هست کی افتاده می باشیم ماهمچو خم در گور هم استاده می باشیم ما
تابوت مردهٔ دوش هشیار کرد ما راپای به خواب رفته بیدار کرد ما را
هست زهرآب فنا صهبای مازهرهٔ شیران بود مینای ما
نرنجی گر ز طبعم در شکایت جسته معنی هااگر خواهی به پیشت می فرستم بسته معنی ها
کند گر خودنما چون مه سواد صفحهٔ روشنبه گردون می رساند دعوی صاحب کمالی را
خویش را با که بسنجیم غنی در سبکینیست جز سایهٔ خود سنگ ترازو ما را
بس که بی زلف بتان دست زدم بر زانوصورت شانه گرفت آینهٔ زانوی ما
حسن جمال ذاتی ات دشمن زیب عارضیسرمه غبار خاطر است چشم سیاه یار را
صیاد ما چو ترکش پر تیر می کنددر یک قفس اسیر کند صد پرنده را
شمع فانوس نیم لیک ز بی سامانیغیر دیوار سرا پیرهنی نیست مرا
از ره وارستگی پیوسته همچون گرد بادخانه بر دوشم نمی باشد غم منزل مرا