دفتر شعر
۱۲۹ شعر در این دفتر
پیرو ما شو که همچون خامه در راه سخنپی به معنی می توان بردن ز نقش پای ما
صاحب سخن نجنبد از بهر قوت از جادایم به خانه خود روزی رسد زبان را
نیست باری در جهان سنگین تر از بار وجودپشت خم شد، زندگی اما بسر بردیم ما
شب فراق تو ای آفتاب عالمتابلبالب است چو گردون ز داغ سینهٔ ما
پیریم، نیست چهرهٔ زرباف باب مادستار نقره باف ز مو بسته ایم ما
چون شکست دست و پایم مرهمی دیگر نداشتعاقبت بر خویش بستم تختهٔ تابوت را
زنهار چشم خود را بر دست کس ندوزیخالیست کیسه از زر پیوسته آستین را
به میل سرمه ماند پیش آن مه شمع کافوریبیا پروانه روشن ساز امشب چشم غیرت را
مگذار از قلمرو تقدیر پا برونسرمشق خویش ساز خط سرنوشت را
وضع ملایم بود تیغ زبان را سپرتیره نسازد نفس آیینه آب را
تا دم از همسری زلف تو زدمی گزد مار زبان خود را
شده چشم سگان کوی جانان چار از شوقشبه چشم کم نبینید ای رقیبان استخوانم را
با سیه بختان بتان را التفاتی دیگر استمی کند خورشید و مه آیینه داری سایه را
اشعار آبدارم تا شد محیط عالمانداختند در آب یاران سفینه ها را
بستر عشق است اینجا مرد می بازد جگرگر همه شیر است افتاده ست بر قالین ما
شود آسوده گر یکجا کند دیوانه پا قائمنباشد هیچ بیم از سنگ طفلان بید مجنون را
پروانه گو بمیر ز غیرت که شمع راروشن کنند خلق به خاک مزار ما
امشب نفسی زمزمهٔ داشت مغنینی کرد بلند این سخن زیر لبی را
تا توانی عاشق معشوق هر جایی مشومی کند خورشید سر گردان گل خورشید را
گرد کین شد دوستان را سد راه التفاتسینه صافی کو کزو روی دلی بینیم ما
در موسم بهار چو نرگس ز شوق میسر می کشد ز گردن مینا پیاله ها
صورت معشوق هر جا جلوه گر گردد خوشستکوهکن داند به از آیینه سنگ خاره را
کلبه ام را طاقت بار گران بام نیستچون کمان بیرون کنم از خانه چوب تیر را
مرگ گوارا شود موی چو گردد سفیدلذت دیگر بود خواب دم صبح را