ابیات پراکنده
من رهی پیر و سستپای شدم
نتوان راه کرد بی بالاد
کفشگر دید مرد داور تفتلیف در .... او نهاد و برفت
به تن بر یکی ژندهای از پتوشب و روز بودی به موی و به رو
ای بر همه قحبگان گیتی سرجیک.... تو فراختر ز سیصد خرچیک
من ز آغالشت نترسم هیچور به من شیر را برآغالی.
اگر با من دگر کاوی خوری ناگهبه سر بر تیغ و بر پهلوی شنگینه
تو شب آیی نهان بوی همه روزهمچنانی یقین که شب یازه