دفتر شعر
۲۶ شعر در این دفتر
دلا کشیدن باید عتاب و ناز بتانرطب نباشد بی خار و کنز پربارا
لاد را بر بنای محکم نهکه نگهدار لاد بنلاد است
من رهی پیر و سستپای شدمنتوان راه کرد بی بالاد
صحرای سنگروی و کُه سنگلاخ رااز سم آهوان و گوزنان شیار کرد
هوشم ز ذوق لطف سخنهای جانفزاشاز حجرهی دلم سوی تابوک گوش شد
چون نباشد بنای خانه درستبیگمانم که زیر رشت آید
نه همچون رخ خوبت گل بهارنه چون تو به نکویی بت بهار
ز چشم مست تو عالم خراب استبه بند زلف تو دلها گرفتار
آن کن که بدین وقت همی کردی هر سالخز پوش و به کاشانه شو از صفه و فروار
من عاملم و تو معاملیوین کار مرا با تو بود دخش
نو عاشقم و از همه خوبان زمانهدخشم به تو است ار چه که ام خوب بود حال
هم آهو فغند است و هم تیز تکهم آزادهخوی است و هم تیزگام
ای من رهی آن دست و خطً و کلکتاز پوست رهی سلم کنی که شاید
چون مورد بود سبز گهی موی من همهدردا که بنشست بر آن موی سبز بشم
فزون ز آنکه بخشی بزار تو زرنه ساوه نه رسته بر آید ز کان
میغ چون ترکی آشفته که تیر اندازدبرق تیر است مر او را مگر و رخش کمان
ماده گاوان پادهاش هر یکشاهپرور بود چو برمایون
ز ناگه بار پیری بر من افتادچو بر خفته فتد ناگه کرنجو
آب گلفهشنگ گشته از فسردن ای شگفتهمچنان چون شیشهی سیمین نگون آویخته
روا نبود که با این فضل و دانشبود شربم همی دائم ز منده
تو شب آیی نهان بوی همه روزهمچنانی یقین که شب یازه
اگر با من دگر کاوی خوری ناگهبه سر بر تیغ و بر پهلوی شنگینه
من ز آغالشت نترسم هیچور به من شیر را برآغالی.
ای بر همه قحبگان گیتی سرجیک.... تو فراختر ز سیصد خرچیک