دفتر شعر
۱۷ شعر در این دفتر
اَمرَدی رفت تا نماز کندکرد کون سفید خود بالا
کو خدا کیست خدا چیست خدابی جهت بحث مکن، نیست خدا
دست حافظ به در از جامۀ خوابهشته در دست یکی جام شراب
افسارش از بریشم و پالان ز مخملستهر چند بد صدا است ولیکن مجللست
حضرت اقدس والا ایرجبا همه راست بُوَد با ما کج
این عکس که بر عکس خودم زیبا شدتقدیم حضور حضرت والا شد
نیست جهان جز همین که با تو بگویمروز و شبانی به یکدگر شده پیوند
این هلال ابرو دو سال بعد ماهی میشوددر میان گلرخان صاحب کلاهی میشود
تا خدا تَرکِ خدایی گویدوز خدایش جدایی جوید
خواهد اینک ز جناب تو باربندۀ ناچیز تو عبدالحمار !
آنکو به روز مهتری از دوستان گردد بریناآدمی گر بشمری اندر شمار آدمش
بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویشخود را خلاص کردم از پاسبانی خویش
دست در حلقهٔ موی تو کنمبوسهای بر سر و روی تو کنم
شب عید عُمَر به قول زنانمن در این خانه بودهام مهمان
طبعم نشاط کرد به انشاد این غزلدر اقتفا به خواجۀ کابینه ساز کن
ای به درگاه تو نیاز همهکرم تست چاره ساز همه
به انگشتان پا از زیر کرسیز کس ها کردهام احوال پرسی