دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
خداوندا ز جام عشق کن مستکه در مستی فشانم برجهان دست
به هستی دیده چون نگشوده بودمبه خواب نیستی آسوده بودم
به نام ساقی دور پیاپیکه هم جام است و هم مستی و هم می
دل از عشق محمد ریش دارمرقابت با خدای خویش دارم
مهین پیغمبری از نسل آدمجهان رحمت از یزدان مجسم
به چشم خویش دیدم عاشق مستچو جان نقشی نهاده بر کف دست
شبی سرمایۀ اقبال جاویدز نورش جرعه ای در جام خورشید
سعادت نامۀ اختر بلندیبه ذکر پیر یابد ارجمندی
جهان نو زنده گشت از حسن تدبیربه عدل شاه نورالدین جهانگیر
سخن معشوقۀ عاشق مزاج استسخن نا دردمندان را علاج است
ز من عشق است هندستان زمین راکه عشق آنجاست مذهب کفر و دین را
در افکندم به میدان گوی دعویبه صوفی صورت ابلیس معنی
اگرچه خاطرم دریای رازستکه دریا را به غواصیم نازست
شکر گفتارِ این شیرین فسانهبدین آهنگ بسرود این ترانه
شبی از دور بینی خلوت آراستز هر یک اهل دانش مشورت خواست
چو ماه رام را پرتو عیان شدهلال عید ماه آسمان شد
درآمد ناگه ا ز در حاجبِ بارکه بسوامتر زاهد آمد از غار
چو بسوامتر رخصت شد ز جسرتگرفته رام و لچمن را به صحبت
ز دانش داد زاهد پاسخ رامکه رایی بود در ستجگ، سگر نام
به عزم مالوه بس راه پیمودکه آن جا ی عبادت گاه او بود
به تخت آسمان چون شاه خاورز فتح دیو شب کج ماند افسر
جوابش داد اندر شهر ترهتکه معمورست خلق از ناز و نعمت
ز ره رفتن زمانی نارمیدندبه روز جشن در ترهت رسیدند
دل جسرت به غایت شادمان شدهمان ساعت خوشش آمد روان شد