دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
مهیا آمد از بهر سواریبه پیل آسمان پیکر عماری
سعادت هر که را شد سایه گسترشود دلخواه بختش سیر اختر
چو جسرت در اود بنشست دلشادبه جا آورد شکر حق ز اولاد
سحر چون ماند بر سر شاه چین تاجز بند آسمان شد ماه اخراج
چو قصد غسل کرد آن سرو گلرنگبه آب زندگی شد آشنا گنگ
چو پیش آمد بران رای خردمندز عشق زن بلای هجر فرزند
به پایان چون رسید ایام ماتموزیران مشورت کردند با هم
برت آن کفش چوبین بست بر سرعزیزش داشت از صد تاج گوهر
چو سیاحان به عزم جای دیگرصنم همره روان شد با برادر
بهر جا کش سراغ عابدی یافتبرای دیدنش مشتاق بشتافت
چنین تا بر در دیری رسیدندبتی افتاده اندر خاک دیدند
شکار آورد روزی آن ظفرکیشگوزن و آهوان را از عدد بیش
جهانگیر فلک با روی روشنچو از زرین جزوکه داد درشن
خرامان آن دو سرو از گشت گلشنرسیده در وطنگاه ستیچن
چو مژده یافت زان اقبال جمشیدسهیل آمد به استقبال خورشید
چو رام از خدمت آن نیکنامانبه طرف جوی شد سرو خرامان
غریوان بر ارابه خر به پیکارروان شد همچو توپ صاعقه بار
به لنکا شاه دیوان بود راو نبدن دیو و پری جان بود راو ن
سهی سروی ز رحمت آفریدهبه جسم و روح نور حق دمیده
نماندش اختیار از بی قراریارابه خواست از بهر سواری
به گل چیدن برآمد ناگهان حورخرامان شد به گلشن سروی از نور
همی رفت آهوی زرین جهیدهگهی پیدا و گه پنهان ز دیده
چو لچمن رفت، راون وقت آن یافتکه گرگ کهنه، بره بی شبان یافت
به بی رویی کشان می بردش از مودو چار اندر هوا شد با جتایو