دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
چو رام از کشتن آهوی زرینطلسم دیو را برداشت تمکین
به ناگه رفت در دامان کوهیبه کوهستان عجب گردون شکوهی
در آن نزدیک نقش پای ده سرنموده رام دل خ ون را برادر
چو باز آمد به خود لختی شبانگاهفکنده چشم پر خون بر رخ ماه
چو روزی چند در صحرا قدم زدبه ناگه فتنۀ عالم علم زد
ز سوز رام تا طبعم سخن راندزبانم چون زبانه آتش افشاند
موکل بر پری زن دیوکی چندستم رأی و ستمکار و ستم بند
چو در رک مونک کوه آن کوه تمکینعلم بر زد چو سیاح جهان بین
چو یک چندی گذشت از روزگاراندر آمد در شکفتن نو بهاران
چو در رکه مونک آمد رام دلخونخبر بردند بر سگریو میمون
که دیوی بود مایاوی ملنگیبه زور صد هزاران فیل جنگی
ز زور بال گویم با تو یک حرفهمی کوهی که همرنگ است با برف
ز غار آخر بر آمد بال دلتنگسلاح جنگ کرد ه تختۀ سنگ
هوای عشق آمد فصل برساتکه فردوس برین را می کند مات
شبی چون جِیب صبح، آبستن نورچو خور دامنفشان بر شمع کافور
چو شاهنشاه چین از غایت کینز هر سو آخته شمشیر زری ن
به جاسوسیِ حال آن پری زادبه چار اطراف عالم کس فرستاد
کهن تاریخدان عشق نامهچنین جنباند خونی نوک خامه
قضا را کرگسی بود اندران کوهقوی هیکل بسان ابر اندوه
چو مهر از قعر این دریای اندوهعلم زد بر فراز کوهۀ کوه
شنو اح وال خود ز آغاز و انجامپریزادی که بودش انجنی نام
پی رخصت به پای انگد افتادکه از دریا بخواهم جست چون باد
چو ابروی هلال از وسمه گون طاقاشارت باز شد با چشم عشاق
هلال آسا صنم را دید از دورضعیف و ناتوان چون چش م مخمور