دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
چو روشن گشت شب را جان تاریکبه دیده شد فروغ صبح نزدیک
هنون رخصت شد و کرده زمین بوسصنم را گفت کای خورشید ناموس
هنون چون رفت گام چند از پیشنکو اندیشه مرد آن همت اندیش
اجازت داد پور خرد خود راکه رو بنمای دست برد خود را
یک اسپه تاخت اندرجت به میداننکرده التفات فوج چندان
کمندی داشت اندرجت عدو گیرکه چون حق نمک گشتی گلوگیر
ز قصر خویش راون در نظارهبدید آن لشکر آتش عیاره
به افسون ساز دیوی داد پیغامطلسمی کن به تقلید سر رام
چو راون، روز کاخ ماه برتافتز نزدیکی دشمن آگهی یافت
ز خرسان رای عفریتان تبه شدز بخت تیره روزشان سیه شد
درآن میدان هنومان دلاورهمی زد پیل را با پیل دیگر
هم ه روز از فروغ صبح تا شامبه دیوان جنگ کرده لچمن و رام
چو حال لشکر دیوان تبه دیددل اندرجت از کینه بجوشید
نظاره کرد ماه از بام افلاکوجود چون کتان سر تا قدم چاک
چو سیتا بر هلاک خود برآشفتتسلّی را به گوشش ترجتا گفت
چو رام از تیر جادو گشت مجروحبه خاک افتاد همچون جسم بی روح
به رفتن ها خوش و ناخوش رضا دادرضایش بی رضایی ها همی داد
چو آن غم نامه بر عاشق فرو خواندهمی بر آتش او روغن افشاند
به لچمن گفت با گردان لشکرکه هان وقت است بشتاب ای برادر
چو در لنکا ز مرگ او خبر شدسراسیمه جهان زیر و زبر شد
برادر را به میدان چون زبون دیدچو آتش کسوت آهن بپوشید
شنید این حرف هنونت نکونامندیده انتظار رخصت رام
کمر بشکست راون را ز اندوهکه چون آورد هنونت آنچنان کوه
زمین بوسید و گقت ای شاه دیواندل من مانده است امروز حیران