دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
چو عزم رزم گشته در دلش جزمبه رزم آمد چو مستان شاد در بزم
به میدان بازگشته دیو خونخواربلای رفته باز آمد دگربار
سحر کز تیغ خورشید ظفر کوششفق خونین کفن افکنده بردوش
چو راون کشته گشت و فتح لنکازنش بگرفت دست حور سیتا
چنین گویند روز فتح لنکاببیکن گفت با رام صف آرا
چو رام از فتح لنکا دل بپرداختبه مردی و جوانمردی قران ساخت
کشید از دل بس آهی آتش اندودزمین پر شعله کرده چرخ پر دود
دلش عزم وطن کرد از سر و جانوطن را دوست دارد اهل ایمان
جهان بشکفت از شادی چو گلبنبه استقبال شد برت و سترگن
خوش آن هجران که از داغ جداییبه دلها گرم سازد آشنایی
شنیدم کز حسد با آن گل اندامز خردی بود دشمن خواهر رام
شبی تیره چو دود آه عشّاقبه هجر اندوده بام نیلگون طاق
قضا را گازری با عقل و فرهنگدر آن شب با زن خود بود در جنگ
به سیتا گفت لچمن با دل تنگببا با من به معبد بر لب گنگ
به تنهایی بت خونبار بگریستبرو برگ درختان زار بگریست
یکی زاهد در آنجا داشت ماوادر آن قاف قناعت کرد عنقا
سحرگاهی خلاف عادت آن ماهپسر را نیز با خود برد همراه
که فرزندان ! شما شهزادگانیدچو من خود را ز درویشان ندانید
چو رام غافل از سیتا جدا ماندبه پشت پای خود دولت ز در راند
سحرگاه از شبستان همچو خورشیدبرون آمد به نذر جگ اسمید
ز شوخیهای آن دو طفل بی باکبرت برجست و لچمن شد غضبناک
ز جا شیری فلک فرسای جنبیدفلک حیران که کوه از جای جنبید
صنم را آگهی داد او از آن پیشنموده حجره در بتخانۀ خویش
دگر ره رام اندر زاری افتادبه زاری گفت کای خور پریزاد