دفتر شعر
۱۷۱ شعر در این دفتر
خوشتر آن باشد که سرّ دلبرانگفته آید در حدیث دیگران
هر که بر هستی حق جوید دلیلاو زیانمند است و اعمی و ذلیل
ابتدا میکنم بنام خداموجد عالم فنا و بقا
مصطفی گفت تن بود مرکبروح یا عقل کی شود مرکب
خلق را چو ساخت در ظلمتنورشان ریخت بر سر از رحمت
هست حق را فرشته ای به زمینکاو برد جنس را به جنس یقین
در یم ِ نثر، نظم یک قطره استدر خور خامشی، سخن ذره است
بشنو این را ز نص ای داناکه ز یزدان دو بحر شد پیدا
خور عقل است حق اگر دانیفکرها را به نور او خوانی
لیک این هم بدان و فهمی کنکاین کسی را بود که او ز سخن
همچنین اند اولیای کبارموجزن جمله چون یم زَخّار
بر زمین سر نهاد و شکر خداکرد از جان و دل بصدق و صفا
گفت ای موسی کلیم بدانکه به من کرد همرهمی نتوان
باز با همدگر رفیق شدندباز از جان و دل شفیق شدند
نشنیدی حکایت ابلیسکه چرا دور گشت از تقدیس
همچنین بود قصۀ محمودبا ایاز گزیدۀ مسعود
هست محمود خلق دو جهانخودپرستان مثال آن میران
ملک الموت چون بر او آیدتا که روحش ز جسم برباید
نشنیدی که شاه جمله رسلمهدی و هادی و خفیر سبل
بازگرد و بگو حدیث خضرچون شد از هجر او کلیم کدر
غرضم از کلیم مولاناستآنکه او بینظیر و بیهمتاست
نزد یزدان چو بود مولانااز همه خاصتر به صدق و صفا
در شناعت درآمدند همهآن مریدان بیخبر چو رمه
همچو کفار در زمان رسولقصد کرده ورا ز کید و فضول