دفتر شعر
۱۷۱ شعر در این دفتر
آن شنیدی که قوم بد طالعبر سر بام مسجد جامع
باز گردیم از این حدیث درازقصهی شمسِ دین کنیم آغاز
بود شه را عنایتی به ولددر نهان اندرون برون از حد
بازگشت از دمشق جانب رومتا رسد در امام خود مأموم
وان جماعت که منکران بودندمنکر قطب آسمان بودند
باز شیطان به صورتی دیگرزد در ایشان کدورتی دیگر
ناگهان گم شد از میان همهتا رهد از دل اندهان همه
شعر عاشق بود همه تفسیرشعر شاعر بود یقین تف سیر
نقل صائب شنو از آن سروردر بیان صفات این دو نفر
روز و شب در سماع رقصان شدبر زمین همچو چرخ گردان شد
کرد آهنگ و رفت جانب شامدر پیش شد روانه پخته و خام
شمس تبریز را بشام ندیددر خودش دید همچو ماه پدید
کرد رجعت بروم باز آمدرفت چون کبک و همچو باز آمد
چند سالی نشست و باز ز عشقرفت با جمع خلق سوی دمشق
بعد از آن بازگشت جانب رومتا زند بر چنین شیر رقوم
آن امانت که گفت در قرآنحاملش شد ز جاهلی انسان
در چنین جوش یک مرید از اویافت قربت سوار گشت بهکو
پس ولد را بخواند مولاناگفت دریاب چون توئی دانا
آن گروهی که زنده از دینندهمه بیدار خواب میبینند
مصطفی در خبر چنین فرموداز زبان خدای حی ودود
شورش شیخ گشت از او ساکنوآن همه رنج و گفتوگو ساکن
خدمت از بهر آن نهاد خداتا شوی از خودی تمام جدا
سخت تر رنج انبیا را بوداندکی کمر اولیا را بود
زان سبب در زمان خود فرعونکه نبودش ز حق تعالی عون