دفتر شعر
۱۷۱ شعر در این دفتر
اولیا را از این خدا فرمودنیستشان خوف از فنای وجود
شرح این را اگر کنم بزبانآنچنان کو نبشت در دل و جان
گفت من نیکخواه ایشانممهربان با همه چو خویشانم
گفته از صدق ما غلامانیمشاه خود را بعشق جویانیم
هرکه او پیشتر ز مرگ بمردزنده گشت از خدا و جان را برد
هر نبی را جدا نمازی بودجمله را گرچه یک نیازی بود
لیک ایشان که اهل دل باشندگرچه در جسم آب و گل باشند
ای خدا دستگیر خلقان شویک دم از لطف سوی ایشان شو
همچو کشتی ببحر مردم رامیبرد سوی شهرها بی پا
همچو سنگ گزین که لعل شوددر خودی خود او نهفته رود
کارض واسع بخواند اللهشنتوان رفت بی فنا راهش
تا بدانم یقین کز آن منیعاشقی و برون ز ما و منی
هر چه آید ز شیخ ای داناهمچنان دان ز حق که نیست جدا
لب ببستم ز گفتگوی تمامپشت کردم به سوی فضل و کلام
شیخ با او چو در دو تن یک جانبود آسوده و خوش و شادان
بود راضی وی از حسام الدینداده بودش هزار گنج گزین
آن شنیدی اگرچه مضحکه استمضحکه ز اهل دل به جد پیوست
هم چو شیطان بد از ازل کافرزان نگردید اول و آخر
بود با شیخ در زمانۀ شیخهمدل و همنشین بخانۀ شیخ
گفت از آن پس حسام دین بولدبعد والد توئی امام و سند
گفت یزدان صریح در قرآنتا پذیرند خلق از دل و جان
با ولد شه حسام دین در خوابگفت چون سائلی شنو تو جواب
خلق جمع آمدند پیر و جوانهمه شافع شدند لابهکنان
اولیا را مقام هست سه حالدر طریق خدای بی ز زوال