دفتر شعر
۱۷۱ شعر در این دفتر
گر کنم باز من سر ابنان (؟اینان)وضع های جهان شود ویران
هست مردی در این جهان پنهانمثل نقره و زر اندر کان
جان ها را خدای بی همتامختلف آفرید در مبدا
مصطفی گفت با صحابه عیاندر بیان ره جحیم و جنان
بود از حق الست از تو بلیبی لب و کام جست از تو بلی
مصطفی گفت بدترین دشمنمر ترا نفسِ تست اندر تن
در تو جمع است کفرو هم ایمانگشت مضمر فرشته هم شیطان
چونکه بنشست بر مقام پدرداد با هر یکی دفینۀ زر
گرچه بدوالدش قوی مشهورنبد او همچو شمس دین مستور
قطب از جمله است چیز دگرتا چه سر دارد او عجب در سر
نشنیدی حکایت منصورشهسواری ورایت منصور
هر ولی جملۀ کرامت داشتگرچه هر یک یکی دوزان افراشت
خلق را دردو چیز فایده استتن و جان را از آن دو مائده است
بسط در قبض جوی ای جویازندگی درگذار و مرگ و فنا
«بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکندو جهان بهم برآید سرشور و شر ندارم»
همنشین خدا بود هر کوبا ولی خداست همزانو
همه گفتند کای شه ممتازگرچه ما را نبود دیدۀ باز
هستی این جهان بود چون برفشرح این سر چو آفتاب شگرف
گاه طفلی مزه ز شیرت بودبعد از آن از طعام روی نمود
این معانی و این غریب بیانداد برهان دین محقق دان
ذره ای ز آفتاب گشت پدیدکی تواند جمال او رادید
خفتۀ را شنو که در صحراباز بودش دهان بسوی هوا
نشنیدی حدیث پیغمبرکه چه گفت آن شهنشه سرور
در جوانی ببلخ چون آمدخواست کان جایگاه آرامد