دفتر شعر
۱۷۱ شعر در این دفتر
« مادح خورشید مداح خود استکه دو چشمم روشن و نامرمد است
مصطفی گفت هر که قومی رادوست دارد ز جان و دل بصفا
مصطفی گفت مؤمن است عزیززانکه او راست راستین تمییز
هر ولیئی ز حق شده دریاگرچه اول چو قطره بد جویا
زان مریدان صلاح دین بدیککه از او داشت نور حور و ملک
گر بدی نور اولیا پیداآسمان و زمین شدی رسوا
صحبت شیخ به ز طاعتهاستزیر رنجش نهفته راحتهاست
اولیای میانه مشهورانداولیای یگانه مستوراند
باز آن پیشوای اهل زمنمیکشید از اویس بو ز یمن
گرچه این نوع نکتهها خوب استنزد دانا عظیم مرغوب است
سر این راز بشنو از قرآنکه خدا گفت در حق خلقان
طیور الضحی لاتستطیع شعاعهفکیف طیور اللیل تطمع ان تری
سخن شمس دین همیگفتیمدر اسرار او همیسفتیم
چونکه آن جسم پاک شددر خاکلرزه افتاد در همه افلاک
کی کند بحر را ب قطره قیاسکو زراندر زر و کجاست پلاس
اولیا را از آن سبب ابدالنام شد که نماندشان آن حال
حاصل این دان که خدمت مردانبهتر است از عبادت یزدان
هرچه زان خوش شوی وافزائیگرد آن گرد اگر تو دانائی
با علی گفت احمد مرسلکای هژبر خدا امیر اجل
دانه های عمل چو بر رویندهمچو خویشان ترا ز جان جویند
گرچه از ما هزار کاردگرآید از صنعت و ز علم و هنر
جز مگر بر عباد مخلص اوکز ازل صافی اند و پاک و نکو
در تو تمییز اگر بود برهیدل خود را بهر خسی ندهی
عاشقان از اجل نیندیشندزانکه با مرگ از ازل خویش اند