دفتر شعر
۴۱۵ شعر در این دفتر
به صعوه منصب بلبل ندادندبه نیلوفر شمیم گل ندادند
نه هر دل عشق جانان قابل افتدنه این قرعه به نام هر دل افتد
وفا دخلی به محبوبی نداردجفا هم بیش از این خوبی ندارد
اگر آهی کشم افلاک سوزددر و دشت و بیابان پاک سوزد
بتا ختم رسل پیغمبری شدبه من روشن صفات دلبری شد
دلم را جز تو کس دلبر نباشدبه جز شور توام در سر نباشد
صبا دوشم ز جانان این خبر دادکه هی هی نخل امیدت ثمر داد
رفیق ! از وصل جانانم مده یادمیاور همچو نی بازم به فریاد
سحر شد ناله بلبل نیامدفغان از عندلیب و گل نیامد
سحر سنبل دمید و لاله سر زدکه نرگس خیمه بر کوه و کمر زد
عسل از معدن زنبور خیزدکلام الله ز کوه طور خیزد
پری رویان سلام از من رسانیدکه ای سیمین تنان تا می توانید
سحر دل خود به خود فریاد می کرداز این فریاد خاطر شاد می کرد
سحر دل ناله های زار می کردچنان که دیده را خونبار می کرد
فلک! از جور تو دل پر زخون بودغم و اندوه من از حد فزون بود
دل من همچو هدهد در سبا شدخیالم چون سلیمان در قفا شد
سر و زلف تو آشوب جهان شداسیر زلف تو پیر و جوان شد
مرا ز آنروز قصه مشکل افتادکه کار من رجوعش با دل افتاد
سهی سرو این قد و بالا نداردگل احمر چنین سیما ندارد
شب آمد تا شب وصل آردم یاددهد خاک وجودم جمله بر باد
دلا گر زار گریم بر تو شایدکه هر جا تیری آید بر تو آید
مرا شب سیل آه از دل بر آیدکه یادم از دو زلف دلبر آید
ز آب و آتش و از خاک و از بادخدا رخسار خوبان را صفا داد
بتا بیهوده منما گریه بسیاربمیرم تا نبینم گریه ات یار