دفتر شعر
۴۱۵ شعر در این دفتر
عجب دارم ز سرو قامت یارکه مشک و لعل و گوهر آورد بار
گذشت ایام گل ای بلبل زاربکن چون من ز هجران ناله بسیار
سحرگه چون ز مشرق ماه خاوربرون آید جهان گردد منور
گهی که یادم آمد صحبت یارلب و دندان و زلف و چشم و رخسار
شدم پیر و ندیدم روی دلداربه پیری پا نهادم سوی گلزار
به زیر پیرهن پستان دلبرنمایان چون گهر در حقه زر
اگر صد پاره ام سازی به خنجرنمی گردم من از دلبر مکدر
سحر پرسیدم از گیسوی دلبرکه تو خوشبوتری یا مشک عنبر؟
نه از مژگان سیاهی خورده ای تیرنه از ابروی یاری زخم شمشیر
گرفتم آن که اقبالم شود یارشود این بخت من از خواب بیدار
خدایم گر کند فردای محشرمخیر از بهشت و وصل دلبر
ز تاثیر هوا خوی بر رخ یارشده جاری چو در فردوس انهار
فراق روی تو ای لاله رخساربرد گاهی به چینم گه به فرخار
سحرگاهان ز غم با باد شبگیرکنم یعقوب سان این قصه تقریر
لبت کوثر، قدت طوبی، رخت حوربه غیر از تو بهشتم نیست منظور
دو گیسوی تو جانا لیله القدربیاض گردن تو مطلع الفجر
گهی که یادم آمد صحبت یارلب و دندان و چشم و زلف و رخسار
به گردن هشته ای زلف چو زنجیرگنه من دارم این گردن چه تقصیر
بت نامهربان، یار ستمگرجفا جو، سنگدل، بیرحم، کافر!
مسلسل حلقه حلقه روی دلبردو گیسویش فتاده همچو عنبر
به دل گفتم مرو در کوی دلبرره خود گیر از این سودا تو بگذر
قدت طوبا، لبت کوثر، رخت حوراز این حسن خدایی چشم بد دور
معنبر گیسوی مشکین دلبرسحرگاهان ز شبنم چون شود تر
اگر خواهی جهان سازی مسخربده جنبش ز گیسو چار لشکر