دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
در عشق، فتوح چیست، دانی؟از دوست کرشمهٔ نهانی
گویم همه دل منی و جانیمانم به تو و به من نمانی
خاکم که مرا منی نیابیبادم که مرا تنی نیابی
ماهی که مه از قفای او بینیخورشید ز روی و رای او بینی
داور جانی، پس این فریاد جان چون نشنوییارب آخر یارب فریاد خوان چون نشنوی
ای رخ نورپاش تو پیشه گرفته دلبریرونق آفتاب شد زآن رخ همچو مشتری
دلم خاک تو شد گو باش من خون میخورم باریز دست این دل خاکی به دست خون درم باری
اذا ما الطیر غنت فیالصباحِاجب داعی معاطاة الملاحِ
تعاطی الکأس من شأن الصبوحِفاسق الراح یا ریحان روحی
ما انصف ندمانی لو انکر ادمانیفالقهوة من شرطی لاالتوبة من شانی
یارب لیل مظلم قد قلت یارب ارحمحتی تجلی الصبح لی فیالساترین المُعْلَم
قم بکرة و خذها با کورة الحیاتِفالدیک قد ینادی هات السُّلاف هاتِ
از روی تو فروزد شمع سرای عیسیوز عارض تو خیزد نور شب تجلی
چو عمر رفته تو کس را به هیچ کار نیاییچو عمر نامده هم اعتماد را نبشایی
دیوانه شوم چون تو پریوار نماییدر سلسلهٔ زلفِ پری، مار نمایی
لالهرخا! سمنبرا! سروِ روان کیستی؟سنگدلا! ستمگرا! آفتِ جانِ کیستی؟
باز از نوای دلبری، سازی دگرگون میزنیدیر است تا در پردهای، از پرده بیرون میزنی