دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
صید توام فکندی و در خون گذاشتیصیدی ز خون و خاک چرا برنداشتی
به رخت چه چشم دارم که نظر دریغ داریبه رهت چه گوش دارم که خبر دریغ داری
زین نیم جان که دارم جانان چه خواست گوئیکرد آنچه خواست با دل از جان چه خواست گوئی
مرا روزی نپرسی کآخر ای غمخوار من چونیدل بیمار تو چون است و تو در تیمار من چونی
هرگز بود به شوخی چشم تو عبهری؟یا راستتر ز قد تو باشد صنوبری؟
گر قصد جان نداری، خونم چرا خوریانصاف ده که کار ز انصاف میبری
خطی بر سوسن از عنبر کشیدیسر خورشید در چنبر کشیدی
هدیهٔ پای تو زر بایستیرشوهٔ رای تو زر بایستی
ناز جنگآمیز جانان برنتابد هر دلیساز وصل و سوز هجران برنتابد هر دلی
دشوار عشق بر دلم آسان نمیکنیدرد مرا به بوسی درمان نمیکنی
گر نه تو ای زود سیر تشنهٔ خون منیبا من دیرینه دوست چند کنی دشمنی
چه کرد این بنده جز آزادمردیکه گرد خاطر او برنگردی
مرا تا جان بود جانان تو باشیز جان خوشتر چه باشد آن تو باشی
گر بر در وصالت امید بار بودیبس دیده کز جمالت امیدوار بودی
با هیچ دوست دست به پیمان نمیدهیکار شکستگان را سامان نمیدهی
دلم غارتیدی ز بس ترکتازیز پایم فکندی ز بس دست یازی
خاک شدم در تو را آب رخم چرا بریداشتمت به خون دل خون دلم چرا خوری
هر روز به هر دستی رنگی دگر آمیزیهر لحظه به هر چشمی شور دگر انگیزی
از بوالعجبی هردم رنگ دگر آمیزیعیسی نهای و روزی صد رنگ برآمیزی
ای دیده ره ز ظلمت غم چون برون بریچون نور دل نماند برون راه چون بری
عتاب رنگ به من نامهای فرستادیمرا به پردهٔ تشریف راه نو دادی
ز من گسستی و با دیگران بپیوستیمرا درست شد اکنون که عهد بشکستی
یک زبان داری و صد عشوهگریمن و صد جان ز پی عشوه خری
تو را افتد که با ما سر برآریکنی افتادگان را خواستاری