دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
تا حلقههای زلف به هم برشکستهایبس توبههای ما که به هم درشکستهای
چه کردهام که مرا پایمال غم کردیچه اوفتاد که دست جفا برآوردی
آن لعل شکر خنده گر از هم بگشاییحقا که به یک خنده دو عالم بگشایی
تا طرف کلاه برشکستیقدر کله قمر شکستی
یا وصل تو را نشانه بایستییا درد مرا کرانه بایستی
بر دیده ره خیال بستیدر سینه به جای جان نشستی
عالم افروز بهارا که توییلشکر آشوب سوارا که تویی
گر زیر زلفبند او باد صبا جا یافتیصد یوسف گم گشته را در هر خمی وایافتی
چه کردم کاستین بر من فشاندیمرا کشتی و پس دامن فشاندی
جان از تنم برآید چون از درم درآئیلب را به جای جانی بنشان به کدخدائی
هر زمان بر جان من باری نهیوین دل غمخواره را خاری نهی
دیدی که هیچگونه مراعات من نکردیدر کار من قدم ننهادی به پایمردی
ز بدخویی دمی خو وانکردیمراعاتی به جای ما نکردی
کاشکی جز تو کسی داشتمییا به تو دسترسی داشتمی
درآ کز یک نظر جان تازه کردیبسا عشق کهن کان تازه کردی
دوست داری که دوستدار کُشیهر دلی را هزار بار کشی
تا لوح جفا درست کردیسر کیسهٔ عهد سست کردی
ز دلت چه داد خواهم که نه داور منیز غمت چه شاد باشم که نه غمخَور منی
خاک توام مرا چه خوری خون به دوستیجان منی مرا مکش اکنون به دوستی
دل نداند تو را چنان که توئیجان نگنجد در آن میان که توئی
بانگ آمد از قِنینه کهآباد بر خرابیدریاب کار عشرت گر مرد کار آبی
دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتینه خاک تو شدم از من چه گام باز گرفتی
به خرد راه عشق میپوئیبه چراغ آفتاب میجوئی
خود لطف بود چندان ای جان که تو داریدارند بتان لطف نه چندان که تو داری