دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
ای زیر نقاب مه نمودهماه من و عید شهر بوده
ای چشم پر خمارت دلها فگار کردهوی زلف مشکبارت جانها شکار کرده
درآ تا سیل بنشانم ز دیدهگهر در پایت افشانم ز دیده
ماه نو و صبح بین پیاله و بادهعکس شباهنگ بر پیاله فتاده
از زلف هر کجا گرهی برگشادهایبر هر دلی هزار گره برنهادهای
روی درکش ز دهر دشمن رویپشت برکن به چرخ کافر خوی
زین تنگنایِ وَحْشَت اگر باز رَسْتمیخود را به آستانِ عَدَم باز بَسْتَمی
غم بنیاد آب و گل چه خوریدم گردون مستحِل چه خوری
روز دانش به ازین بایستیآسمان مرد گزین بایستی
ای دل ای دل هلاک تن کردیبس کن ای دل که کار من کردی
خاکِ بَغداد، در آبِ بَصَرَم بایستیچشمهٔ دجلِه میانِ جگرَم بایستی
شوریده کرد ما را عشق پری جمالیهر چشم زد ز دستش داریم گوشمالی
ای راحت جانها به تو، آرام جان کیستیدل در هوس جان میدهد، تو دلستان کیستی
ای سرو غنچه لب ز گلستان کیستیوی ماه روزوَش ز شبستان کیستی
ای ترک دلستان ز شبستان کیستیخوش دلبری، ندانم جانان کیستی
کردی نخست با ما عهدی چنان که دانیماند بدان که بر سر آن عهد خود نمانی
یکی بخرام در بستان که تا سرو روان بینیدلت بگرفت در خانه برون آ تا جهان بینی
زرهِ زلف بر قبا شکنیآه در جان آشنا شکنی
این چه شور است آخر ای جان کز جهان انگیختیگرد فتنه است اینکه از میدان جان انگیختی
جان بخشمت آن ساعت کز لب شکرم بخشیدانم که تو ز آن لبها جانی دگرم بخشی
تا بیش دلم خراب داریدل بیش کند ز جانسپاری
تبها کشم از هجر تو شبهای جدائیتبها شودم بسته چو لبها بگشایی
گلی از باغ وفا آمدهایخود خس و خار نما آمدهای
باز از کرشمه زخمهٔ نو درفزودهایدرد نُوَم به درد کهن برفزودهای