دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
تا دل غم او دارد نتوان غم جان خوردنبا انده او زشت است اندوه جهان خوردن
در یک سخن آن همه عتیبش بیندر یک نظر این همه فریبش بین
شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است اینشب است این یا غلط کردم که عید روزگار است این
درد دل گویم از نهان بشنوراز، بیزحمت زبان بشنو
آخر چه خون کرد این دلم کامد به ناخن خون اوهم ناخنی کمتر نگشت اندوه روز افزون او
تو چه دانی که از وفا چه نمودم به جای توعلم الله که جان من چه کشید از جفای تو
سینه پُر آتشم چو میغ از توچهره پُر گوهرم چو تیغ از تو
شد آبروی عاشقان از خوی آتشناک توبنشین و بنشان باد خویش ای جان عاشق خاک تو
گرچه جانی از نظر پنهان مشورحم کن در خون جان ای جان مشو
چه کردهام بجای تو که نیستم سزای تونه از هوای دلبران بری شدم برای تو
پشت پایی زد خرد را روی تورنگ هستی داد جان را بوی تو
در عشق داستانم و بر تو به نیم جوبازیچهٔ جهانم و بر تو به نیم جو
بستهٔ زلف اوست دل، ای دل از آن کیست اوخستهٔ چشم اوست جان، مرهم جان کیست او
ای تماشاگاه جانها طرف لالهستان تومطلع خورشید زیر زلف مه جولان تو
رخت تمنای دل بر در عشاق نهتخت شهنشاه عشق بر سر آفاق نه
افدی بنفس من بدت فیالمهد عنی غافلهلوقابلت شمسالضحی حارت و صارت آفله
خیال روی توام غمگسار و روی تو نهبه هر سوئی که کنم راه، راه سوی تو نه
هست به دور تو عقل نام شکستهکار شکسته دلان تمام شکسته
در دستت اوفتادم چون مرغ پر بریدهدر پیشت ایستادم چون شمع سر بریده
ای از پی آشوب ما از رخ نقاب انداختهلعل تو سنگ سرزنش بر آفتاب انداخته
سرمستم و تشنه، آب دردهآن آتشگون گلاب درده
در صبوح آن راح ریحانی بخواهدانهٔ مرغان روحانی بخواه
ای برقرار خوبی، با تو قرار من چهاز سکه گشت کارم، تدبیر کار من چه
ای دل به جفات جان نهادهجان پیشکشت جهان نهاده