دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
تو را در دوستی رائی نمیبینم، نمیبینمچو راز اندر دلت جائی نمیبینم، نمیبینم
دست از دو جهان کشیده خواهمیک اهل به جان خریده خواهم
ز باغت بجز بوی و رنگی نبینمخود آن بوی را هم درنگی نبینم
ز باغ عافیت بوئی ندارمکه دل گم گشت و دلجویی ندارم
طاقتی کو که به سر منزل جانان برسمناتوان مورم و خود کی به سلیمان برسم
دارم سر آنکه سر برآرمخود را ز دو کون بر سر آرم
از گلستان وصل نسیمی شنیدهامدامن گرفته بر اثر آن دویدهام
دلا رازت برون نتوان نهادنقدم در موج خون نتوان نهادن
خرمی کان فلک دهد غم داندل که با غم بساخت خرم دان
برون از جهان تکیه جایی طلب کنورای خرد پیشوایی طلب کن
سوختم چون بوی برناید ز منوآتش غم روی ننماید ز من
ای صبح مرا حدیث آن مه کنای باد، مرا ز زلفش آگه کن
غصهٔ آسمان خورم دم نزنم، دریغ مندر خم شست آسمان بسته منم، دریغ من
دلا با عشق پیمان تازه گردانبرات عشق بر جان تازه گردان
رخش حسن ای جان شگرفی را به میدان درفکنگوی کن سرها و گوها را به چوگان درفکن
دلم دردمند است باری برافکنبر افکندهٔ خود نظر بهتر افکن
آب و سنگم داد بر باد آتش سودای مناز پری روئی مسلسل شد دل شیدای من
ترک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی منگر نگه کردی به سوی من نبودی سوی من
از عشق دوست بین که چه آمد به روی منکز غم مرا بکشت و نیازرد موی من
ای باد بوی یوسف دلها به ما رسانیک نوبر از نهال دل ما به ما رسان
بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدنبنده باید بودن و در بیع جانان آمدن
ای لعل تو پردهدار پروینوای زلف تو سایبان نسرین
روی است بهنامایزد یا ماه تمام است آنزلف است تعالیالله یا تافته دام است آن
تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز منبا تو ننشینم به کام خویشتن بیخویشتن