دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانمدردی است مرا در دل، باور نکنی دانم
به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهمز دیوان هوا کارم چنان آمد که من خواهم
گفتم به ری مراد دل آسان برآورمز آنجا سفر به خاک خراسان برآورم
مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارمبه خاک پای او کهامید خاک پای او دارم
چون تلخ سخن رانی تنگ شکرت خوانمچون کار به جان آری جان دگرت خوانم
گر رحم کنی جانا جان بر سرت افشانمور زخم زنی دل را بر خنجرت افشانم
ما پیشکش تو جان فرستیمور دست رسد جهان فرستیم
دیده در کار لب و خالش کنمپیشکش هم جان و هم مالش کنم
دل به سودای بتان دربستهامبتپرستی را میان دربستهام
جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانموز راه هوای تو گذشتن نتوانم
به صفت، عاشق جمال توایمبه خبر، فتنهٔ خیال توایم
امروز دو هفته است که روی تو ندیدمو آن ماه دو هفت از خم موی تو ندیدم
طبع تو دمساز نیست چاره چه سازمکین تو کمتر نگشت مهر چه بازم
ای جفت دل من از تو فردموی راحت جان ز تو به دردم
خوش خوش از عشق تو جانی میکنموز گهر در دیده کانی میکنم
من در طلب یارم ز اغیار نیندیشمپایم به سر گنج است از مار نیندیشم
دل را به غم تو باز بستیمجان را کمر نیاز بستیم
خیز تا رخت دل براندازیموز پی نیکوئی سر اندازیم
یارب از عشق چه سرمستم و بیخویشتنمدست گیریدم تا دست به زلفش نزنم
نزل عشقت جان شیرین آورمهدیهٔ زلفت دل و دین آورم
نیم شب پی گم کنان در کوی جانان آمدمهمچو جان بیسایه و چون سایه بیجان آمدم
در عشق ز تیغ و سر نیندیشمدر کوی تو از خطر نیندیشم
ما دل به دست مهر تو زان باز دادهایمکهاندر طریق عشق تو گرم اوفتادهایم
تا من پی آن زلف سرافکنده همی دارمچون شمع گهی گریه و گه خنده همی دارم